...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤
 

اين ترانه رو بخونين. از وبلاگ دوست بسيار گرانقدر يک جرعه زندگی برداشته شده: نمی دونم با اجازه يا بی اجازه ولی بسيار زيباست. ترجمه: يک جرعه زندگی.

اينجا گوش کنيد!

در ضمن اين وبلاگ به احتمال بسيار زياد تا تاريخ ۱ سپتامبر يعنی حدود سه هفته ديگه بنا به دلايل متعددی به روز نخواهد شد.

THOSE WERE THE DAYS
MARY HOPKINS

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things
we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days,
oh yes those were the days

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days,
oh yes those were the days

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days,
oh yes those were the days

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard
you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days,
oh yes those were the days

روزی روزگاری ميکده ای بود

جايی که ما عادت داشتيم چند جرعه ای بنوشيم

يادت مياد که چگونه ساعت ها را با خنده سپری می کرديم؟

و در مورد تمام کارهای بزرگی که قرار بود در آينده انجام بديم خيالبافی می کرديم؟

دوست من ياد اون روزها بخير

فکر می کرديم که هرگز تموم نمی شوند....

فکر می کرديم هميشه می خنديم و می رقصيم

و جوری که دوست داريم زندگی می کنيم

می جنگيم و هرگز نمی بازيم

چون ما جوونيم و هر راهی که بخواهيم می رويم

لا لا لا لا...

ياد اون روزها بخير... آه ياد اون روزها بخير

سالهای پرمشغله ناگاه از راه رسيدند

و ما تمام اون مفاهيم ستاره ای رو در اونجا می ديديم

به هم می خنديديم و می گفتيم

دوست من... ياد اون روزها بخير

فکر می کرديم که هرگز تموم نمی شوند

فکر می کرديم که هميشه می خنديم و می رقصيم

و جوری که دوست داريم زندگی می کنيم

می جنگيم و هرگز نمی بازيم

چون ما جوونيم و هر راهی که بخواهيم می رويم

لا لا لا لا...

ياد اون روزها بخير... آه ياد اون روزها بخير

اما همين امشب کنار ميکده ايستادم

هيچ چيز مثل قبل نبود

توی شيشه انعکاس يه غريبه رو ديدم

واقعا اون زن تنها من بودم؟؟

ياد اون روزها بخير... آه ياد اون روزها بخير

 سالهای پرمشغله ناگاه از راه رسيدند

و ما تمام اون مفاهيم ستاره ای رو در جاده جا می گذاشتيم

اگر اتفاقی هم تو رو در اونجا می ديديم

به هم می خنديديم و می گفتيم

دوست من... ياد اون روزها بخير

فکر می کرديم که هرگز تموم نمی شوند

فکر می کرديم که هميشه می خنديم و می رقصيم

و جوری که دوست داريم زندگی می کنيم

می جنگيم و هرگز نمی بازيم

چون ما جوونيم و هر راهی که بخواهيم می رويم

ياد اون روزها بخير... آه ياد اون روزها بخير

ياد اون روزها بخير... آه ياد اون روزها بخير

از پشت در صدای خنده آشنايی اومد

تو رو ديدم و شنيدم که اسم منو صدا زدی

اوه دوست من از ما سن و سالی گذشته ولی عاقل تر نشديم

چون در قلبهايمون همان روياهای گذشته است

ياد اون روزها بخير

فکر می کرديم هرگز تموم نمی شوند

و هميشه می خونيم و می رقصيم

جوری زندگی می کنيم که دوست داريم

می جنگيم و هرگز نمی بازيم

چون جوونيم و هر راهی را که بخواهيم می رويم

ياد اون روزها بخير، آه ياد اون روزها بخير.....