...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٤
 

و مردی ناله سر می داد هر شب در خفای کوچه های دل

«شب سردی است

عجب دردی است درد بی تو ما بودن...»

به گرمی در ميان بازوانش خفته مه رويی

سمن بويی

 

و او خود را ميان ضجه های آتش تقدير می تفتاند

«اگر ای کاش...! اگر او آه...! »

بسی جانکاه

برش شبها به سر می شد

شب عمرش سحر می شد

درختش را کسی گويی تبر می زد

تمام خاطراتش حجم ذهنش را به در می زد

 

« شب سردی است

عجب دردی است درد بی تو ما بودن

گلم کو...؟ مهربانم کو...؟

کجا او آرميدست او...؟»

 

***

الا ای مرد

تويی پردرد؟!

 

چرا افسوس...؟

چرا ای کاش...؟

 

« اگر... ای کاش...» هم شد حرف؟

بسی بفشار در بازو٬ گلت را٬ مهربانت را٬

گلت در بازوانت خفته ای شبگرد٬

ای بی درد!

 

اگر سهل است اگر دشوار

اگر بالا اگر هموار

اگر جور است اگر ناجور

بريز آن خاطرات کهنه ات را دور!

 

هل ای مدهوش

گلت را مهربانت را

گشا آغوش

گشا آغوش....

 

/فرزاد٬ مونترال٬ تابستان رو به پاييز ۱۳۸۴(در يادداشت های بعدی دلايل سرودن اين شعر و ظهور اين مفهوم در ذهنم رو توضيح می دم! از خوندن کتابای روانشناسی آب می خوره.

توضيح تکراری: تفسير نکنيد! اين شعر به شخص خودم هيچ و هيچ ارتباطی نداره. بعضی وقتا متاسفانه ذکر توضيحات تکراری الزاميه!