...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
 

- سلام کوچولو.

- سلام.

- داری به چی فکر می کنی؟

- به کچل.

- کچل ديگه کيه؟

- دوستمه.

- کجا باهاش آشنا شدی؟

- سکوی نفتی فروزان. وسط دريا. جنوب. تو اون روزايی که خليج سر قضيه جنگ عراق پر از ناو امريکايی بود.

- خوب حالا واقعاْ اين کچل کيه؟

- دوستمه ديگه. چقدر حواس منو پرت می کنی!

- ببخشيد کوچولو.

- در ضمن کوچولو خودتی.

- ببخشيد قصد جسارت نداشتم. فقط يه سوال ديگه بپرسم؟

- بپرس.

- چی شد که با هم دوست شدين؟

- چون سکو با انرژی اون زنده بود. آدمايی که اونجا بودن برای دوره های ۱۵ روزی با هم بودن. تو يه تيکه آهن پاره. اون وسط وسطای دريا. جايی که تنها دريا بود و آسمون و خدا. تنها اميدشون به اومدن قايق و هلی کوپتری بود که بياد و اونا رو از اونجا ببره پيش کسايی که دوستشون داشتن. يادمه يه روز که آشپز برامون قليه ماهی پخته بود همه مطابق معمول شروع کردن به کچل تيکه انداختن و کچل برگشت بهشون گفت: کچلم ولی نمک دارم!! و واقعاْ با نمک بود. دلم براش خيلی تنگ شده.

- نگفتی اونجا چيکار می کردی کوچولو.

- اين ديگه يه رازه.

- باشه نگو.

- می ذاری به فکرم برسم؟!

- آره کوچولو. خدانگهدارت.

- شب تو هم خوش.

فرزاد - بهمن ۱۳۸۳