...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤
 

در اوج کار و وسط هزار تا بدبختی نمی دونم چم شده! سرما خوردم؟! سر گيجه دارم ؟! و اين که خلاصه چمه؟ ولی در هر صورت بهانه ای شد برای اينکه دو سه خط بنويسم چون اصلا نمی تونم برم سر کارم... سر گيجمو تشديد می کنه!! کلا خيلی حال و حوصله ندارم يه هشت نه روزيه. روزهای خيلی بدی بودند. الان چک ميل کردم و ديدم که شصت و خورده ای ایميل ياهوم رو جواب ندادم و بيست و پنج تا جی ميل! سرم هم انصافا شلوغه ولی خوب اين که دليل نمی شه!

اينجا کم و بيش برف مياد... امروز صبح با احتساب باد منفی هجده درجه بود و واقعا سرد!

امروز بعداز ظهر قراره بريم پاتيناژ... و من الان تعادل عاديم رو هم نمی تونم حفظ کنم ولی می خوام با کمال پررويی برم چون احساس می کنم به يه چنين فعاليت ورزشی نياز دارم که يه کم بهم آرامش بده! تا اون موقع خوب می شم! شايد هم خودمو خوب می کنم! همه چيز به اراده ما بستگی داره حتی حال فيزيکيمون!

هفته پيش جورج و آليشا دعوتم کردن خونشون....

پريروز نتايجم رو به استادم نشون دادم و خيلی حال کرد....

قراره بابا رو به زودی ببينم اگه خدا بخواد....

يه عکس گرم می ذارم بالای اين يادداشت که خستگی و بی حوصلگيمو توی اين يادداشت بپوشونه!

و ديگه همين!

من سرم باز گيجيد!

روزها و شبهاتون خوش!