...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٤
 

امشب ماه قرص کامله! خيلی روشنه. خيلی قشنگه. با کامی رفتيم و يه تپه زيبا بالادست خونمون پيدا کرديم و نشستيم تماشاش کرديم. کامياب می گه ماه يه پلنگی چيزی ديده داره براش خودنمايی می کنه(۱).

به ياد گذشته ها يه شعر کوتاه می گم بعدش می رم می خوابم:(از من گذشته البته! ولی خوب خودم چند شب پيش نوشته بودم که از هيچ کس نگذشته! نمی دونم شايدم خودم راست می گم!):

 

پلنگ وحشی کوهم

دلم يک ماه می خواهد

دلم آغوش گرمت را

بسی گهگاه می خواهد

 

دلم خالی است از رويا

دلم يک کوه می خواهد

دلم ويرانه هايش را

پر از اندوه می خواهد

 

دلم آواره و خسته است

هوای يار می خواهد

به خون بس زار بنشسته است

يکی دلدار می خواهد

 

دلم اهلی٬‌ دلم رامت

تو را در ياد می خواهد

دلم افتاده در دامت

يکی صياد می خواهد...(۲)

 

(۱)اشاره به نمايشنامه ماه و پلنگ

(۲)اشاره به قطعه بمان با من٬ فرزاد فريدافشين٬ ۱۳۸۰