...از سرزمین شمالی

 
نویسنده : فرزاد - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳
 

قفل یعنی...

سلام٬

ساعت سه و سی و شش دقیقه صبحه و من منتظرم تا اولین قطار صبحگاهی بیاد و بتونم برم دانشگاه یه کاری رو انجام بدم. روش زندگیم کاملاْ اینجا عوض شده. چون همیشه یه جورایی شبه٬ مستقل از اینکه الان چه ساعتی از روزه می خوابم و تا زمانی که خسته بشم کار می کنم. اینم یه جورشه. جالبه در نوع خودش.

دیشب که شعری از دکتر ندوشن رو تو وبلاگم نوشتم دانشگاه بودم و به دلیل نامشخصی نمی تونستم با کی بوردهای سوئدی دانشگاه حرف ک رو تایپ کنم و این جوری شد که به اون شعر بدون هیچ توضیحی بسنده کردم. خلاصه اینکه داشتم با برادرم صحبت می کردم و بهش می گفتم که اینجا بدجور هوا مه گرفته که به این جمله از دکتر ندوشن اشاره کرد: مه در لندن بومی است و غربت در من.

حس نوستالژی یا به تعبیری غربت الزاماْ غربت مکانی نیست. تا حالا به این موضوع فکر کردین؟ آدم ممکنه تو دیار خودش غریب باشه و چه بسا در خارج از مرزهای وطن این حس رو نداشته باشه.

در راستای تقویت پشتکار٬ اراده و امید کلام امشب رو به این جمله ختم می کنم که:

قفل یعنی کلیدی هست.

البته باید واقع بین بود.